تبلیغات
ولایت علوی 12
ولایت علوی 12
به نام نامی مادر بسم الله ... ( این وبلاگ بدون تایید امام زمان اعتبار ندارد ) 
قالب وبلاگ
از ازدحام داخل مترو ، به ستوه آمده بود ، نفس بغل دستی اش درست به صورت او می

خورد ، زیاد خوشش نمی آمد ، سرش را پایین انداخت و باز فکرهای جور واجور به

سراغش آمد ، امروز به کجاها سرک کشیده بود ...


اول صبح به دفتر روزنامه رفته بود و بعد قرار ملاقات هایی که داشت را بررسی کرد . هنوز

زمان زیادی از ولوله های سال هزار و سیصد و هشتاد و اشک نگذشته بود ؛ اینهایی که باید

ملاقاتشان می کرد و یا از مجلسشان خبر جمع می کرد همه به نوعی وصل به قضایای اخیر

بودند ؛ یکی نماینده مجلس فلان جا آباد بود و دیگری دبیر حزب خراب گران خواص سالار ،

یکی سردار و دیگری ته دار ، یکی دکترای افتخاری جاهل گاه آزاد غیر اسلامی و دیگری

مهندس بی هندسه فلان رشته ، یکی مسئول جمع آوری اسناد بدون استناد و دیگری متولی

تولید بحران در بحران .
اما نه ... اینطور نبود ، شاید حداقل به شدت بالا نبود و شاید هم بود

... نمی دانست .

آخر وقتی جور دیگری نگاه می کرد هر کدامشان ستونی برای انقلاب و نظام بودند . یکی

برای انقلاب زندان رفته بود و دیگری سیلی خورده بود ، یکی خانواده اش را از دست داده

بود و دیگری خانه اش را ... یکی از اول با امام بود و دیگری از آخر ، یکی با جانش به سمت

گلوله های دشمن رفته بود و دیگری هدیه اش از جنگ ، جانبازی بود و از دست رفتن رفقا

و بستگان ...

وقتی به محل قرار اولش رسید ، ساختمانی جلویش سبز شد که هر چه قدر گردن نازک و

ترکه ای اش را چرخش می داد، نگاهش به نوک برج نمی رسید . در هنگام ورود باید

وسایلش و خودش را می

گشتند. وسایل و خودش را از گیت گذراندند . گیت شروع کرد به بوق زدن ، دوباره باید

بر می گشت و بررسی می شد ، دو مرد بلند قد هیکلی که کراوات های آبی زده بودند و

عینک دودی داشتند نگاهی به او انداختند ، یکی از آنها گفت:" جیب ها تونو خالی کنید

، جیب هایش را خالی کرد ، یک جانماز کوچک تربت و یک تسبیح و یک دسته جا کلیدی و

چهار تا هزار تومانی . مرد اوّلی جانماز را برعکس کرد و تکاند . ناگهان مهر از درون آن

افتاد پایین و اگر زود نجنبیده بود مهر می افتاد زمین و می شکست با لحن خشنی گفت:

" یواش تر هم می تونید بگردید ..."  مرد سینه اش را جلو داد و گفت:" اصول امنیتی این

چیزها رو نمی شناسه ، دوباره از گیت رد بشید" ؛ دوباره از گیت رد شد و گیت دوباره

شروع کرد به آژیر کشیدن ، دیگر داشت کلافه می شد ، محافظ گیت گفت :" آقا ، گفتم

همه وسایلتونو بدید ".

نمی دانست چه بگوید ، آن موقعی که M1 دست می گرفت و توی شیارها می دوید و آن

شب هایی که آماده می شد برای شناسایی ، آن محافظ به زور 7 سال سن داشت و هنوز نمی

توانست خودش را تمیز کند . گفت:" اینها همه ی وسیله هام بود چیز دیگه ای ندارم ،

شاید به خاطر ترکشی باشه که توی دستم جا خوش کرده ..." مردی که روی صندلی نشسته

بود سری به علامت تایید تکان داد و اجازه ورود داد ، وسایلش را جمع کرد و ریخت توی

جیبش کیفش را برداشت از محافظان سوال کرد :" اتاق سردار کجاست؟" ، یکی از دو محافظ

جواب داد :" آقای دکتر رو می فرمائید دیگه، طبقه نهم ، ملاقات هاشون رو چک کنید بعد

بهتون می گن کجا باید برید ..." به سمت آسانسور رفت و وارد آسانسور شد .

از آسانسور بیرون آمد ، روبرویش یک پارتیشن پذیرش بود ، رفت جلو ، یک مرد خوش تیپ و

خوش لباس پشت میز کامپیوتر بود :
 
ـ سلام چه کمکی می تونم بهتون بکنم ،

ـ علیکم السلام ، ... هستم از روزنامه ....! با سردار ..

 ناگهان متوجه شد کارمند پذیرش نگاهش عوض شد یادش افتاد که چه اشتباهی کرده ؛

ـ ... یعنی منظورم دکتر ... قرار مصاحبه داشتم .

ـ بله ؛ راهروی دوم ، اتاق چهارم ، بخش تطبیق ملاقات ها ، برید اونجا 

- ممنون .

راه افتاد . خیلی دیر شده بود ، جاهای دیگر هم باید می رفت نمی توانست در هر قرار

ملاقات آنقدر وقت صرف کند ، گامها را تندتر کرد ، فضای دور و برش غریب بود ، شاید

یک پیش زمینه دیگری  داشت و حالا ...؛ رسید به اتاق و شروع کرد به در زدن ؛

ـ بفرمائید ؛

یقه پیراهنش را مرتب کرد و داخل شد ؛

 زن ، پشت میز مجللی نشسته بود

 آقای ... از روزنامه ....؟

ـ بله خودم هستم ،

ـ کارهاتونو خوندم بعضی هاش خیلی جذابه ، اما خیلی تنده ، اینطور نیست ؟

ـ عذر می خوام آقای دکتر هستن چون من باید زودتر مصاحبه رو شروع کنم ...

 ـ سلام علیکم ؛ ... هستم از روزنامه ... برای مصاحبه با آقای دکتر ... اومدم ؛

 نامه را گذاشت روی میز ، دقایقی طول کشید تا مرد کارش تمام شد و سرش را بالا آورد .

- چی فرمودین ؟

 ـ عرض کردم ... هستم از روزنامه ... قرار مصاحبه ای با آقای دکتر داشتم .

 ـ چند دقیقه بشینید تا جلسه شون تموم بشه .

 نشست ، جوری که انگار یک بار 1000 کیلویی روی دوشش بود . فضا برایش رعب آور بود ،

و باز آن چیزی که نمی دانست چیست در ذهنش غوطه می خورد ؛

 ـ بابا ، سردار خودتی یعنی ...

 آخرین باری که از نزدیک او را دیده بود پادگان حمید بود با یک لباس خاکی بدون درجه و

فقط یک آرم سپاه و عکس امام که روی جیبش بود ، شلوار گِت کرده و دمپایی سفید ، بدون

جوراب با ریش های ژولیده ، یک دبّه آب دستش بود ، آن موقع نمی دانست که او یکی از

فرماندهان جنگ است . سر پست بود که رو به او کرد و گفت :" خسته نباشی بسیجی ،

زحمت آب افتاده گردنت ؟ ها ؟"

 ـ شما خسته نباشی دلاور ، بسیجی چیه ما هویجی هم نیسیتم ، این دبه آبم دیگه قسمت ما

شده دیگه

 ـ نوکرتم ما رو هم بدعاء ...

 ـ آقای ... بفرمائید تو ...

ته دلش خالی شد ، بلند شد و به سمت درب رفت ، سه بار آرام درب را نوازش کرد و داخل

شد ،

 ـ سلام علیکم ...

 ـ علیکم السلام ، بفرمائید.

 رفت جلو و دست سردار دکتر یا دکتر سردار یا هر چیز دیگری که نمی دانست را فشرد و

نشست .

 ـ چند لحظه صبر کنید من بر می گردم 

 سردار دکتر یا دکتر سردار یا هر چیز دیگر از اتاق خارج شد ، جوّ اتاق او را گرفته بود ،

دکوراسیون منحصر به فرد اتاق و کار چوبی که روی آن نشسته بود او را مبهوت کرده

بود ، سعی کرد تمرکزش را حفظ کند . سردار دکتر وارد شد :

ـ ببخشید ، خب ، خوبید ؟

مصاحبه تمام شد .......

ناگهان فرهنگ واژگانی امام مانند سیلی به ذهنش هجوم آورد ؛

 مستضعفین ... اما دکتر سردار یا سردار دکتر که می گفت قشر آسیب پذیر

 مستکبرین ... اما سردار دکتر می گفت قدرت های جهانی ؛

 امام و امت ... ولی دکتر سردار می گفت دولت و مردم ؛

 امام می گفت نقشه های شوم استکبار اما دکتر می گفت معادلات جهانی ...

 نمی دانست چه کند ، دوست داشت نهیبی بر سر دکتر سردار یا سردار دکتر یا همانی که

می گفت ما هویجی هم نیستیم چه برسد به بسیجی بزند و بگوید:" آهای ! Pleases stop .

 أینَ تَذهَب؟ به کجا چنین شتابان آقای دکتر ، آقای سردار ، آقای خواص ؛"

از اینکه وقتتونو در اختیار من گذاشتید ازتون متشکرم .

خداحافظی کرد ، در هر حالی که هزاران حرف نگفته را در اتاق و در کنار میز MDF کاری

شده سردار دکتر جا گذاشته بود .

ـ ایستگاه انقلاب ، مسافرین محترمی که قصد ادامه مسیر به ...

 ناگهان به خودش آمد ، کیف را برداشت و از مترو پیاده شد ، ایستگاه انقلاب بود آرام تر

می رفت تا دور و برش خلوت تر  شود و راحت تر از خروجی بیرون برود. آخرین صحنه

ملاقات صبح در ذهنش تداعی شد ؛ می خواست درب اتاق سردار دکتر را ببندد . آخرین

چیزی که از لای درب اتاق دید . عکس روی دیوار اتاق سردار دکتر بود ؛ عکس آقا که زیر

آن نوشته شده بود : أیَنِ عّمار...

به پله های خروجی رسیده بود ؛ نگاهی به پله ها انداخت ، با خود گفت : انقلاب چه قدر

پله دارد...

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : با احترام و عرض ادب به همه سرداران و فرماندهان کشورمون . این مطلب کلی بیان شده و

متوجه شخص خاصی نمیشود

 




[ دوشنبه 5 بهمن 1394 ] [ ساعت 07 و 29 دقیقه و 46 ثانیه ] [ الف م ] [ همسنگر علوی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

گر سینه شود تنگ خدا با ما هست ، گر پای شود لنگ خدا با ما هست ، دل را به حریم عشق بسپار و برو ، فرسنگ به فرسنگ خدا با ما هست

نویسندگان
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب